- تاریخ انتشار : دوشنبه ۹ تیر ۱۴۰۴ - ۲۲:۲۰
- کد خبر : 538 چاپ خبر
جزیرهای که دل میبرد؛ از حرا تا هنگام…
از همون لحظهای که هواپیما بالای قشم پر کشید، یه چیزی ته دلم تکون خورد. انگار دلِ جنوب، از پنجره هواپیما، دست تکون میداد برام. جزیره از اون بالا مثل یه تابلوی نقاشی بود که یه نقاش جنوبی با عشق و رنگ خاک و آفتاب و موج کشیده باشه….

از همون لحظهای که هواپیما بالای قشم پر کشید، یه چیزی ته دلم تکون خورد. انگار دلِ جنوب، از پنجره هواپیما، دست تکون میداد برام. جزیره از اون بالا مثل یه تابلوی نقاشی بود که یه نقاش جنوبی با عشق و رنگ خاک و آفتاب و موج کشیده باشه.
شب اولو تو یه اقامتگاه بومگردی گذروندیم؛ با دیوارهای کاهگلی و فرشای رنگووارنگ بلوچی. بوی نم دیوارا با عطر خرما و ادویه قاطی شده بود، یه ترکیب عجیب و دلبر! شب، صدای آروم موجها میاومد که خودش لالایی بود واسه خوابِ یه مسافر خسته ولی هیجانزده.
صبح زود، هنوز آفتاب کامل قد نکشیده بود، با یه گروه شاد و پرانرژی راهی جنگل حرا شدیم. سوار قایق که شدیم، حس کردم وسط یه مستند طبیعتم! درختا پاهاشونو تا زانو تو آب کرده بودن و پرندهها از بالای سرمون رد میشدن، انگار که بهمون خوشآمد میگفتن. راهنما با اون لهجه گرمش، از اکوسیستم جنگل برامون میگفت و ما هم سعی میکردیم با دوربینهامون، یه تیکه از این همه زیبایی رو ثبت کنیم.
ظهر رسیدیم جزیرهی هنگام. هنوز قایق کامل نرسیده بود به ساحل که دوتا دلفین شیطون مثل بچههای بازیگوش، شروع کردن به رقصیدن کنارمون! همه ذوقزده شده بودن، بعضیا جیغ میزدن، بعضیا اشکشون دراومده بود از ذوق. یه شور خاصی داشت اون لحظه، انگار دلفینا اومده بودن که حال خوبو توی دلمون بکارن.
تو بازار محلی، یه پیرمرد مهربون با اون لهجه قشنگ جنوبیش برامون نون توموشی درست کرد، تازه داغِ داغ… یه خانوم بلوچ هم با اون لبخند آرومش، گردنبندای دستسازشو نشونمون میداد. بازار مثل یه جعبه جواهر بود، پر از رنگ و صدای خنده و عطر اسپند.
عصر که برگشتیم اقامتگاه، هوا دیگه خنک شده بود. رفتیم نشستیم روی بوم، دستمون یه لیوان چای هلدار داغ بود، چشممون دوخته شده بود به آسمون پرستاره. اون موقع از شب، آسمون قشم مثل یه مخمل سیاه بود که میلیونها نگین براق روش دوخته بودن.
یکی از همسفرا یهو شروع کرد از افسانههای قشم گفتن؛ از جنهایی که توی چاهکوه زندگی میکنن! همه ساکت شده بودن، فقط صدای خودش بود و گاهی یه “وای جدی؟!” از یکی دو نفر. نور ماه افتاده بود روی فرشها، و اون شب یه حالوهوای عجیب داشت، انگار قصهی اون جنها هنوز بین درزای دیوارا نفس میکشیدن…
این سفر، یه تکه ناب از جنوب بود که همیشه باهامه. از اون تجربههایی که دلت میخواد هی برگردی بهش، بارها و بارها. قشم فقط یه جزیره نیست، یه قصهست… قصهای که با دلفین و باد و نون محلی و چای هلدار نوشته شده.
راوی:بتول خادمی
لینک کوتاه
برچسب ها
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0