• تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۴ - ۰:۰۷
  • کد خبر : 601
  • چاپ خبر

«ماجراجویی بتی و رفقا، از کویر تا دریا»

سلام، من بتی‌ام. یه عاشق ماجراجویی، طبیعت، و کشف جاهایی که هنوز تو نقشه‌های توریستی به چشم نمیان. اون روز، هنوز آفتاب کامل بالا نیومده بود که ما با کوله‌هامون زدیم به دل راه. از اقامتگاه بیرون زدیم و راه افتادیم سمت سواحل مکران. هوا خنکِ سحرگاهی داشت، ولی یه هیجان داغ تو رگ‌هامون می‌دوید.

سلام، من بتی‌ام. یه عاشق ماجراجویی، طبیعت، و کشف جاهایی که هنوز تو نقشه‌های توریستی به چشم نمیان. اون روز، هنوز آفتاب کامل بالا نیومده بود که ما با کوله‌هامون زدیم به دل راه. از اقامتگاه بیرون زدیم و راه افتادیم سمت سواحل مکران. هوا خنکِ سحرگاهی داشت، ولی یه هیجان داغ تو رگ‌هامون می‌دوید.

همین که رسیدیم «درَک»، اون تصویر نابِ کویر که دست داده به دریا، واقعاً نفس‌مون رو برید. یه لحظه حس کردم دنیا دکمه «مکث» رو زده. گفتم: «بچه‌ها، اگه قراره خاطره‌ای بسازیم که هیچ‌وقت از ذهنمون نره، همین حالاست. همین‌جا.»

از درک مستقیم زدیم سمت غارهای «بانوی سیتی». راه آسون نبود، آفتاب وسط آسمون بود، زمین داغ، نفس‌گیر… ولی هر قدم، ما رو یه وجب به یه دنیای افسانه‌ای نزدیک‌تر می‌کرد. وقتی رسیدیم، نورِ سایه‌روشن تو غار و اون سکوت سنگینش، یه حس غریبی داشت. به شوخی گفتم: «اونی که اینجا رو دیده باشه، دیگه دنیا رو با چشم دل می‌بینه.»

ولی اصل ماجراجویی شب بود. کنار تالاب لیپار. خسته اما پر از شور، دور آتیش نشسته بودیم. یکی گفت: «این آب واقعاً صورتیه، یا من خسته‌ام؟» خندیدیم گفتیم: «واقعی‌تر از هر خوابیه که دیدی!» زیر آسمون پرستاره، قصه‌ می‌گفتم از جن‌های کوه‌های مریخی و صداهایی که انگار از دل تاریکی در می‌اومدن.

اما بی‌شک هیچ سفری بدون خرابکاری‌های دسته‌جمعی، اسمش «ماجراجویی» نمی‌شه. روز دوم، یکی از بچه‌ها، که نمی‌گم کی، ولی همیشه ادعای بلد بودن مسیر رو داشت، گفت یه میانبر بزنیم سمت درک. نتیجه؟ به‌جای ساحل، سر از یه مزرعه شترمرغ درآوردیم! تازه یکی دیگه که اولین بارش بود چادر می‌زد، آخر شب دیدیم چادرشو از ته بسته، وارونه! گیر کرده بود توش، داشت با خودش می‌جنگید که بیاد بیرون.

بیشترین خنده‌هامون اما مال قایق‌سواری بود. قرار بود بریم وسط آب برای دیدن دلفینا. گفتم: «بذار این یکی رو من هندل کنم!» یه لحظه فرمونو داد دست من… پنج دقیقه بعد همه خیس، دلفینا هم لابد سه کوچه اون‌ورتر داشتن می‌خندیدن!

ولی خنده‌دارترین سوتی، اونجا بود که یکی از بچه‌ها به‌جای صورتش، کف دمپاییاشو با اسپری ضدآفتاب پر کرد و بعدش با همونا راه افتاد روی سنگ‌های داغ! جیغش هنوز تو گوشمه!

این سفر، فقط دیدن قشنگیا نبود، فقط کشف جاهای عجیب هم نبود، یه ترکیب دل‌چسب بود از رفاقت، خنده، خرابکاری و لمس ناب‌ترین لحظه‌های زندگی. همون چیزایی که یه سفر ساده رو تبدیل می‌کنه به یه خاطره بی‌تکرار.

راوی:بتول خادمی

لینک کوتاه

برچسب ها

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.