• تاریخ انتشار : دوشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۴ - ۱۹:۴۹
  • کد خبر : 712
  • چاپ خبر

مسکین؛ همون جایی که حال آدمو خوب می‌کنه

یه سفر دلچسب در دل طبیعت

اگه دنبال یه سفر متفاوت و پر از حس خوب طبیعتی، باید برات از سفرمون به یه گوشه دنج و سرسبز از گیلان بگم؛ روستای ییلاقی مسکین، نزدیک آستارا. یه جای بکر و آروم، پر از حال خوب و تصویرهای موندگار.

همین که رسیدیم، هوای خنک و دل‌نشین اون‌قدر دلچسب بود که انگار طبیعت داشت با نسیم ملایمش بهمون خوش‌آمد می‌گفت. شب اول مهمون خانواده مهندس جوادنیا بودیم. پدر و مادرشون با اون همه محبت و صمیمیت‌شون کاری کردن که انگار اصلاً غریبه نیستیم؛ حس خونه خودمون رو داشتیم.

صبح زود، با انرژی کامل راه افتادیم سمت روستای مسکین و آبشار دیدنی لوشکی. یه آبشار بلند و باابهت که مثل یه پرده نقره‌ای از دل کوه پایین می‌ریخت. صدای آبش واقعاً یه جور موسیقی طبیعی و آرامش‌بخش بود.

ماشین رو تا جایی بردیم که دیگه راه نداشت، از اون‌جا به بعد مسیر پیاده بود. با کمک یه قاطر کوچیک، راه افتادیم وسط طبیعت. دختر سه سالم، آرتمیس، رو به پشتم بستم و شد یه همسفر کوچولوی شجاع تو دل جنگل و کوه.

مسیر واقعاً رویایی بود؛ درخت‌های سرسبز، رودخونه‌های زلال، صدای پرنده‌هایی که انگار داشتن برامون آواز می‌خوندن. کوه‌ها هم با اون عظمت‌شون، حس امنیت و سکوتی خاصی داشتن که توی شهرها کمتر پیدا می‌شه.

وقتی رسیدیم به خود روستا، همه‌چیز فرق داشت. خبری از برق و گاز نبود، هیچ صدای ماشین یا شلوغی نبود، فقط صدای طبیعت. حدود ده پانزده خانوار ساده و صمیمی اون‌جا زندگی می‌کردن، درست مثل خود طبیعت، بی‌تکلف و آروم.

مهندس جوادنیا برامون سه تا مرغ ایلیاتی زنده آورده بود. هر روز یکی رو آماده می‌کردیم و نونی که یه خانوم مهربون از روستا برامون می‌آورد، یه طعم خاص به سفرمون می‌داد. همه‌چی طبیعی، خونگی، خوش‌عطر و خوش‌طعم.

اونجا بهار یه جور دیگه بود؛ پر از رنگ، عطر گل، سبزی‌های تازه و یه حسی که انگار زمین تازه داره نفس می‌کشه. سه روزی که اون‌جا بودیم، پر بود از حس و حال ناب، پر از آرامش و انرژی مثبت.

اما برگشت، یه کم هیجانی شد. بارون شروع شد و دختر کوچولوم که هنوز روی پشتم بود، یه دفعه بی‌هوش شد. واقعاً لحظه سختی بود. بعداً فهمیدیم که گازهای طبیعی بعد از بارون توی اون ارتفاع باعث این اتفاق شده. با تمام توانم شروع کردم به پایین رفتن، صداش می‌زدم، باهاش حرف می‌زدم… بعد از حدود نیم ساعت، چشماشو باز کرد و همه‌مون نفس راحتی کشیدیم.

این سفر ترکیبی بود از کلی لحظه قشنگ، آرامش‌بخش، و یه تلخی کوتاه که شیرینی‌ش تا همیشه تو دل‌مون می‌مونه. اگه یه روز خواستی بری یه جای متفاوت، جایی که هم طبیعت باشه، هم سادگی، هم آرامش… مسکین رو حتماً تو لیستت بذار. شاید مثل ما، با کلی خاطره خوش برگردی.

راوی:علی محمد محمدی

لینک کوتاه

برچسب ها

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.