• تاریخ انتشار : دوشنبه ۲ تیر ۱۴۰۴ - ۱۸:۴۷
  • کد خبر : 493
  • چاپ خبر

یه سفر با پوپک، حلزون ماجراجو!

اون صبح زود که راه افتادیم سمت رویین، هیچ‌کس فکر نمی‌کرد یه حلزون کوچولو بتونه این همه ماجرا رقم بزنه! من و پوپک ــ حلزون خونگیم ــ با ماشین شخصی از بجنورد زدیم بیرون. پوپک توی یه ظرف پلاستیکی کوچیک بود، با چند تا برگ کاهو و سوراخای تهویه. ساکت، جمع‌وجور، ولی آماده یه سفر

اون صبح زود که راه افتادیم سمت رویین، هیچ‌کس فکر نمی‌کرد یه حلزون کوچولو بتونه این همه ماجرا رقم بزنه! من و پوپک ــ حلزون خونگیم ــ با ماشین شخصی از بجنورد زدیم بیرون. پوپک توی یه ظرف پلاستیکی کوچیک بود، با چند تا برگ کاهو و سوراخای تهویه. ساکت، جمع‌وجور، ولی آماده یه سفر بزرگ!

جاده خاکی بود، پر از دست‌انداز و بالا پایین، ولی هر تکون ماشین، مثل یه لالایی واسه پوپک بود که آروم و بی‌صدا توی لاکش پنهون مونده بود. هوا تازه و کوهستونی بود، بوی خیس خاک، نسیم ملایم… یه جور حس زندگی که انگار داره از دل کوه نفس می‌کشه.

وقتی رسیدیم به رویین، روستا خواب‌آلود بود. خونه‌های قدیمی، کوچه‌های باریک، صدای گنجشک‌هایی که وسط دیوارای گلی جا خوش کرده بودن. هنوز آفتاب کامل بالا نیومده بود. ظرف پوپک رو توی دستم گرفته بودم و همین باعث شده بود ملت با تعجب نگام کنن. یکی از محلی‌ها خندید گفت: «تا حالا کسی رو ندیدم با حلزون بیاد گردش!» و منم خندیدم و گفتم: «ماجراجوییه واسه دوتامون!»

یه پیرمرد مهربون هم بود که اومد جلو و گفت قدیما تو باغای این‌جا کلی حلزون بوده، ولی حالا دیگه کم شدن. یه‌جورایی پوپک واسه خودش نوستالژی شده بود! بچه‌های روستا دورتادورم جمع شدن، با چشم‌های درشت و هیجان‌زده، نگاهش می‌کردن، یکی گفت: «چقد کوچیکه!» یکی دیگه دستشو دراز کرد تا لمسش کنه. حس خوبی بود… این‌که یه موجود کوچولو این‌طوری دل چند نفر رو ببره.

با یکی از دوستام که بلد راه بود، زدیم به دل تپه‌ها. هوا هنوز خنک بود. پوپک رو گذاشتم روی یه سنگ مرطوب، خودش رو از لاکش بیرون کشید و آروم شروع کرد به خزیدن. انگار اونم حالا کم‌کم داشت طبیعتو کشف می‌کرد. دوستم گفت: «اینجا پر از رطوبته، واسه این فسقلی‌ها بهشته!» و من با خنده گفتم: «پوپکم خوش‌شانسه دیگه!»

ظهر که شد، هوا گرم شد و منم پوپک رو آوردم زیر سایه. از یه چشمه کوچیک آب برداشتم، هم واسه خودم، هم واسه تازه کردن ظرفش. آب اون‌جا مزه زندگی می‌داد، خنک، زلال، درست مثل شعر.

ناهارمونو تو خونه یه خانواده مهربون خوردیم. کباب محلی، نون داغ، دوغ تازه. همونجوری که ما داشتیم از غذا لذت می‌بردیم، زن خونه یه مشت برگ کاهوی تازه داد واسه پوپک. اونم از خجالتش دراومد و با ولع شروع کرد به خوردن، طوری که انگار داره از سفرش گزارش تصویری تهیه می‌کنه!

عصر که شد، دیگه وقت برگشتن بود. پوپک دیگه بیشتر وقتا تو لاکش بود، لابد خسته شده بود. واسه یه حلزون، بالا پایین کردن کوه‌ها هم سفره، هم ماجراجویی، هم زندگیه. توی راه برگشت، بهش نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: چی شد که یه موجود به این کوچیکی شد سفیر یه روز خوب؟

این سفر بهم نشون داد که ما برای تجربه کردن زیبایی، لازم نیست دور بریم. گاهی یه ظرف پلاستیکی، یه برگ کاهو و یه دل مشتاق کافیه. مردم روستا، طبیعت ناب، سکوت کوه، و یه حلزون آروم… همه دست به دست هم دادن تا یه خاطره بسازن که تا همیشه توی ذهنم بمونه.

اگه حیوان خونگی دارین و می‌خواین باهاش سفر برین، فقط یادتون باشه شرایطش رو در نظر بگیرین. هر موجودی دنیای خودشو داره. دنیایی که با احترام بهش، می‌تونیم کنار هم زیباتر زندگی کنیم.

راوی:راحله علیزاده

لینک کوتاه

برچسب ها

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.